هوا پاییزی و بارانی ام من درون خشم خود زندانی ام من چه فردای خوشی را خواب دیدیمتمام نقشه های بر اب دیدیم چه دورانی چه رویای عبوریچه جستن ها به دنبال ظهوریمن و تو نسل بی پرواز بودیم اسیر پنجه های باز بودیمهمان بازی که با تیغ سر انگشتبه پیش چشم های من تو را کشتتمام آرزو ها را فنا کرد