باز باران با ترانهبا گهرهای فراوانمی خورد بر بام خانهیادم آرد روز بارانگردش یک روز دیرینخوب و شیرینتوی جنگل های گیلانکودکی ده ساله بودمشاد و خرمنرمو نازکچست و چابکبا دو پای کودکانهمی دویدم همچو آهومی پریدم ازلب جویدور میگشتم ز خانهمی شنیدم از پرندهداستان های نهانیاز لب باد وزنده