مامان میگفت: گلستان شهدا با مامان یکی از شهیدا دوست شده، (از تعاریف اغراق آمیز دوتا مادر در وصف پسراشون که بگذریم.)مامانش میگفته من روزی نیست نیام به عباس سر بزنم، دو وعده شده که کمتر نشده ..»
خواستم بگم جنگ از محاسباتی که توی تاریخ برآورد میشه هم،به طور طاقت فرسایی دور تر از واقعیته!واقعا چی میتونسته بین این مادر و پسر باشه که مامانش روزی دو سه بار بعد از شش ماه هر روز میره دیدنش؟چی داره اون یه تیکه سنگ؟.#انگارهـها