#وکیل_مدافع_باران 🦋یه کلاسی می رفت حسین که دقیقا تایم ناهار بود و اطرافشم جایی نبوده برای اینکه غذای خوب تهیه کنن. برای همین قرار گذاشته بودن با دوستاش که هر جلسه یکیبه اندازه همه ناهار بیاره.برای هماهنگی هم یه گروه داشتند.یه بار همینجوری و اصلا بی ربط به فضولی خواهرانه چشمم خورد به پیامای گروهشون تو گوشی حسین( چیه خب؟ نشسته بودم نوتیف اومد دیدم دیگه😎)فهمیدم ناهارشون قراره قیمه باشه. مادرم یکم مریض احوال بودن و شام اون شب با من بود. چی درست کردم؟ معلومه قیمه😁الهی بمیرم، شب گرسنه اومد خونه، قیمه رو که دید وا رفت😅فردا ظهرش جمعه بود، همون قیمه رو با پلو قاطی کردم دادم بهش.
شبش رفتیم هیئت، شام چی بود؟قیمه😅رفته بود تو فکر، پیگیر شدم. گفت: «چند روز پیش بحث بود با روحانی مسجد و میگفت دنیا زیادش دلو میزنه. مثلا بهترین غذایی که دوست داری رو زیاد بخوری پشت هم حالت بد میشه، همه دنیا همینه، بهش گفتم نه حاجی من قیمه رو ده روزم بخورم اینطوری نمیشه. محکم گفتم «نه» راحیل!
خدا گذاشت تو کاسه ام! این چهارمین وعده قیمه ست و دیگه نمیتونم.»از شیطنت من برای خودش نشونه خدا ساخته بود، نه که نبود، بود. روم نشد بگم مرض ریختم. حالا من رفتم تو فکر که چطوری شدم وسیله خدا برای حرف زدنش با داداشم.خواهرت هم دلت رو زد که گذاشتی رفتی؟بگذریم...راستیدیشب شام هیئت قیمه بود...
09:58 - 25 May 2026