دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدمبا آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدمای وای اگر صیاد منغافل شود از یاد منقدرم نداندفریاد اگر، از کوی خودوز رشته گیسوی خودبازم رهاند.دیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا؟ فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای ز دل با یار صاحب دل کنموای به دردی که درمان نداردفتادم به راهی که پایان ندارداز گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی اوتا چون غبار کوی او، در کوی جان منزلم کنموای، به دردی که درمان نداردفتادم به راهی که پایان ندارددیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلمدیدی که در گرداب غم، از فتنه گردون رهیافتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلمدیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دل
17:50 - 20 September 2026