او تا آخر عمر هم می گوید: «من هیچی ندارم» و تخلصش را در اشعار «مسکین» انتخاب می کند و همیشه عقب شاگردانش راه می رود و شاگردانش را شاگرد خطاب نمی کند و این نیستی خود را باور دارد.روزی هم که صاحبخانه وسایلش را از خانه بیرون میریزد، میگوید:«خدا گمان کرده ما هم آدمیم!» برگرفته از کتاب «عطش»
