سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیردنصیحتگویِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ استدلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیردمیانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلسزبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیرد#حافظ