بهش گفتم «نمیشه. ببین منو. نمیشه، به هر دری زدم نشد، از بعد اون اتفاق هیچی دیگه نمیشه، خستهم، تو منو ببین، نه میخورم، نه میخوابم، نه با تو حرف میزنم، ببین چطور بی تعلقم، ببین منو که چطور رونده شدم از همه جا، ببین منو که آرزوهام گذشتن و خودم موندم، ببین منو که تعلق ندارم به هیچ کس و هیچ جا»