9 شهریور 1405
چقدر همه چیز توی ذهنم به هم ریخته‌ست‌.
@Sarvl9 شهریور 1405
پاکت سیگار چری‌، ادکلن، ماتیک، دفترچه، ساعت، حلقه‌ی نقره‌ای‌، رسید خرید، فاکتور قهوه، زرورق شکلات، استون، کتاب‌.کیفم هم مثل ذهنم، شلوغ و بی‌ربط.
@Sarvl9 شهریور 1405
مامان زنگ زد و شونزده دقیقه ساکت بود‌. منم همینطور مامان، منم همینطور‌.
چراغا رو خاموش کردم، گفتم هر کی میخواد بره، بره. ولی نتونستم خودمو تنها بذارم‌.
21:14 - 9 شهریور 1405



1 Reply

@Sarvl9 شهریور 1405
نیلی امروز داشت تست شیمی میزد، یادم اومد پنج سالش بود، کتابامو تحویل گرفته بودم، ازم پرسید "آجی کتاباتو‌ شیمی کردی؟"