اگر زرین کلاهی عاقبت هیچاگر خود پادشاهی عاقبت هیچاگر ملک سلیمانت ببخشنددر آخر خاک راهی عاقبت هیچباباطاهر
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچاگر خود پادشاهی عاقبت هیچاگر ملک سلیمانت ببخشنددر آخر خاک راهی عاقبت هیچباباطاهر
جانِ من با ناله های خود حبس شده، ای کاش جانِ من با ناله هایم خارج می شدبعد از تو خیری در زندگی نیست،گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.بریده ای از کتاب ترجمه ی الغارات
گفته بودی که چرا محو تماشای منیآن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنیمژه بر هم نزنم تا که زدستم نرودناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
@Shahrzad0021hناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و پای خویش راگفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنمدیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
دیشب باران قرار با پنجره داشتروبوسی آبدار با پنجره داشتیکریز به گوش پنجره پچ پچ کردچک چک،چک چک،چکار با پنجره داشت😉
از پشتِ تریبونِ دلم عشق چنین گفت:محبوبِ تو زیباست،قشنگ است، ملیح استاعضایِ وجودم همه فریاد کشیدنداحسنت صحیح است،صحیح است، صحیح است.ملک الشعرای بهار
ما تو چشمای دیگران اندازه ی ظرفیت نگاهشون جا داریم، مشکل از ما نیست؛از ظرفیت نگاه اوناست.