دوسال قبل تو همچین ساعتی تو خیابون امام رضا داشتم میرفتم سمت حرم تنها بودم و تو شلوغی، حالم اصلا خوب نبود. حس میکردم تمام تنم از غم سنگین شده و قدم برداشتن برام سخت بود.شب شهادت بود و دسته های عزاداری مشغول نوحه سرایی و برخی هم درحال زنجیر زنی ؛ آروم قدم برمی‌داشتم و انگاری بهم وزنه وصل شده بود
مسیری که در حالت عادی ۵ الی ۱۰ دقیقه طی می‌کردم اون شب ۴۵ دقیقه طول کشید؛ به هر سختی بود خودمو رسوندم حرم و انگاری تازه راه نفسم باز شده بود انگاری تازه میتونستم نفس بکشم ولی تو شوک بدی فرو رفته بودم نمیتونستم گریه کنم و فقط به اطرافم نگاه میکردم دفعه قبل با همون آدم مشهد اومده بودم
همه خاطرات جلو چشمام بود اما این دفعه با شنیدن خبر فوتش به امام رضا پناه برده بودم ...تو صحن پیامبر اعظم بودم و گیج به اطرافم نگاه میکردمبا این وجود نتونستم بیشتر از ۵ دقیقه تو حرم بمونم چون خواهرم نگرانم شده بود و باید برمیگشتم...اون شب تا صبح تو حیاط مجتمع آیت الله شاهرودی راه رفتم
تا صبح فقط راه رفتم و به آسمون نگاه کردم نزدیکای اذان صبح به خودم اومدم و برای رفیق شفیقم نماز وحشت خوندم...نتونستم با اشک براش سوگواری کنم منتهی فردای اون روز تو تب ۴۰ درجه سوختم و از سرما به خودم لرزیدم بیش از یکسال طول کشید تا باورم بشه اون دختر مهربون برای همیشه از کنارمون رفته
و امشب که دارم این ها رو مینویسم دومین سالگرد نبودنشه
23:52 - 4 September 2026
the memories

2 Reactions
92 Views