داستانم پیمان پنجه هاhttps://dastanak.ir/5253/4752/18338.htmlداستان پیمان پنجهها از ناپدید شدن اهالی ده بالا شروع میشه و با اتفاقهای شومی که دهکده رو در بر میگیره امتداد پیدا میکنه...بخشی از متن در قسمت پایین👇
پنجههای سرما را در بغل گوشم احساس میکنم؛ صورتم را زخم میکند. باد در گوشم زوزه میکشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوانهایم نفوذ کرده و درونش را میسوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم میکند. صدای جان دادن سنگ ریزهها را میشنوم که چطور...
گوشت قربانی با ملحفه سفید رویش بیشتر شبیه به جنازهای بود که هیچ کس توجهای به آن نداشت، شاید او هم حرفی برای گفتن داشت...