قهوه را بردار و یک قاشق شکر! سم بیشترپیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر...قهوهٔ قاجاری‌ام همرنگِ چشمانت شده‌ستمی‌شوم هر آن به نوشیدن مصمّم بیشتر...صندلی بگذار و بنشین رو به رویم، وقت نیستحرف‌ها دارم، صدها رازِ مبهم، بیشتر...راستش من مردِ رویایت نبودم هیچ‌وقت هرچه شادی دیدی از این زندگی، غم بیشتر...ما دو‌ مرغِ عشق اما تا همیشه در قفسما جدا از هم غم‌انگیزیم، با هم ‌بیشتر...عمقِ فنجان هرچه کمتر می‌شود حس می‌کنم عرضِ میزِ بینمان انگار کم کم بیشتر...خاطرت باشد، کسی را خواستی مجنون کنیزخم، قدری بر دلش بگذار ، مرهم بیشتر...حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشتمادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر...سوخت نصفِ حرف‌هایم در گلو اما تو راهرچه می‌سوزد گلویم دوست دارم بیشتر.
10:01 - 2 تیر 1405