مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینمقناعت میکنم با درد چون درمان نمییابمتحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم- سعدی
من از خودم هم خسته شدهامحوصلهام را از دست دادهامدلم دارد میپوسد...چه تنهاییِ عجیبی!پدر خیال می کردآدم وقتی درحجرهی خودش تنها باشد تنهاست.نمیدانست که تنهایی را فقط در میان جمع میشود حس کرد...- عباس معروفی