میشه به خوابم نیاییک گوشه حسینیه ، روی صندلی چوبی ، چقد سر زنده ، می دیدم و دوستش داشتم ، نمی دید و دوستم داشت ...خواستم گوشه عبایش را ببوسم؛ عکس دوست شهیدم را نشانش دهم .وقت نشد.آه ای وقت نفرین شده ، اوقات خوشم را در هیاهوی تیک تاک ها چنان از دست دادم که خودم هم.
آقا جان ، میشه به خوابم نیایی ؛خودم را با هر چیزی مشغول میکنم که فراموش کنم قلبی دارم ، جانی دارم ، نفسی می آید ...ای تمام روح و جان من ، بعید میدانم اصلا بدانی که منی وجود دارم ؛اما ندیده دوستم داشتی ؛ من هم باید یاد بگیرم که نبینمت و دوستت داشته باشم .
چند روز پیش که داشتم "اجوبه الاستفتایت" را می خواندم ؛ خشکم زد.سنگ شدم وقتی دیدم نوشته "خوردن خونی که در دل مانده ؛ حرام است."کم "خونِ دلت" را نخورده بودم…کم گناهکار نبودم… .
میگویند آب ، آتش را خاموش میکند ولی نمیدانم چرا هر چه بیشتر اَشک میریزم ، سینه ام بیشتر میسوزد؛ آخرین باری که گریه کرده بودم بچگی بود ؛ آن زمانها شرط می بستیم که هر کس بیشتر به خورشید نگاه کند برنده است. آن زمان کسی به گَردِ پای من هم نمی رسید ولی امشب تا نگاهم به تصویرت افتاد اشک اَمانم را برید.
اقرار میکنم باختم ... باختم ...✍️ ابوالفضل خانی
18:34 - 12 July 2026