برگشت و کنار پنجرهی پنجدری رفت. روی لبهی پنجره نشست. به باباجون گفت:_ سیاه مالِ من بود. قهوهای مالِ کریم. میدانید چرا؟_ نه؟!_ چون من رنگ قهوهای را بیشتر دوست دارم. برای همین دادمش به کریم._ دستت درست! نوهی خودمی..._ اما حالا که پوستِشان را کندهاند، معلوم نیست کدام مال من بوده؟