[مسیح در مسجد] ـ قسمت دوم
[مسیح در مسجد] ـ قسمت اول
Show this thread
شونه هامو بالا انداختم و همزمان با تحلیل طرح صلیب گردنبند توی ذهنم، وارد مسجد شدم. اما این اتفاق فقط به همین یک بار ختم نشد. روز های بعد هم تا رسیدن به مسجد محکوم بودم به شمردن قدم های آرومش پشت سرم.
اینبار وقتی ایستادم و سمتش چرخیدم، به جای برق گردنبند توی تلهی برق چشم هاش افتادم و برای اولین بار ساعت چهار و سی و سه دقیقهی صبح به چشم هاش نگاه کردم.
و او برای اولین بار روز بیست و پنجم اردیبهشت به من هدیه داد. یک لبخند کمرنگ و ملیح. بعد چشم هاش رو بست و مثل همیشه موقع رسیدن به مسجد، رفت و من رو گیج و گنگ رها کرد.
همون روز عصر وقتی توی ایستگاه صلواتی رو به روی مسجد همراه با دوستام شربت زعفرونی پخش میکردیم دوباره دیدمش. مقابلم ایستاد و بی مقدمه دربارهی دلیل کارمون پرسید.
اینجا بود که من برای اولین بار صداش رو شنیدم. درست ساعت هفت و چهل و هشت دقیقه صدای مردونه و محکمش توی گوش هام پیچید.و همینقدر ساده بود که من اولین های قشنگی رو با مسیح تجربه کردم.
03:11 - 21 September 2026