بله، در هیئتی سینه میزنم که دکتر قالیباف در گوشهای از هیئت برای غم اباعبدالله و فراق آقای عزیزم سینه میزنه. درود بر هیئت مکتب الزهرا. ❤
بهتازگی آموخته بود با انگشتان کوچک و کودکانهاش عدد سه را نشان دهد؛ سه سالی را که با شوق فریاد میزد گویی میخواست جهان را از بزرگیِ عمر خویش آگاه کند.ble.ir/SedamoMishnavii/-1497635320476481348/1781776583665
روایتِ پیوندی که از آغاز در تقدیر تنیده شده و در گذر زمان به همنفسی ناگسستنی استحاله مییابد؛ همراهیای که در نقطهای از تاریخ، از سکوت به بیان بدل میشود و در برابر هیبت قدرت، حقیقت را بیپرده آشکار میکند.ble.ir/SedamoMishnavii/3353436130469933637/1781691941622فرات در دوردست میدرخشید و تشنگی سایه افکنده بود اما عطش، در دل مردی شعله میکشید که میان فرمانِ خاک و ندای وجدان سرگردان مانده بود. راه را بر کاروان بست اما نمیدانست که پیش از آن، راهِ آرامش را بر خویش بسته است تا آنکه در هنگامهی انتخاب دریافت، گاه رسیدن به حقیقت از گذشتن از خویشتن آغاز میشود.Show this thread
بنا دارم هر روز از این دهه را با قلم خودم از بزرگواران کربلا بنویسم، متن بسیط آن در کانال تلگرام و بله قابل مشاهده است و در حد چند خط آن را ویراست میکنم تا ویراستیام خالی از آن نباشد. روایت امروز از مردی آزاده بود که بنا داشت به ما حریت را بیاموزد.فرات در دوردست میدرخشید و تشنگی سایه افکنده بود اما عطش، در دل مردی شعله میکشید که میان فرمانِ خاک و ندای وجدان سرگردان مانده بود. راه را بر کاروان بست اما نمیدانست که پیش از آن، راهِ آرامش را بر خویش بسته است تا آنکه در هنگامهی انتخاب دریافت، گاه رسیدن به حقیقت از گذشتن از خویشتن آغاز میشود.Show this thread
فرات در دوردست میدرخشید و تشنگی سایه افکنده بود اما عطش، در دل مردی شعله میکشید که میان فرمانِ خاک و ندای وجدان سرگردان مانده بود. راه را بر کاروان بست اما نمیدانست که پیش از آن، راهِ آرامش را بر خویش بسته است تا آنکه در هنگامهی انتخاب دریافت، گاه رسیدن به حقیقت از گذشتن از خویشتن آغاز میشود.
@Zhrskr9910 June 2026از آن روز مباهله تنها یک واقعه تاریخی نماند، نشانی شد برای آنان که در جستوجوی حقیقتاند. نشانی از اینکه حق همیشه با هیاهو شناخته نمیشود. گاه در سکوتِ چند گام آشکار میشود. در گامهای پیامبری که دست در دست فرزندانش دارد و در کنار نزدیکترین و پاکترین انسانهای روزگارش به سوی وعدهگاه یقین میرود.
@Zhrskr9922 May 2026اینجای امشب دلم میخواد محکم دست کسی رو بگیرم و درد یک هفتهای از پاهام رخت بسته باشه و ناچوز بخورم و هوا سردِ بارونی باشه و پانچو زرد داشته باشم و اگر مطلوبم بود غر بزنم و تا صبح لب دریا پرسه بزنم و قهوه فرانسه بخورم و به جزئیات توجه کنم و هارمونیکا بلد باشه و کیفور باشم از دوست داشتنش. همین.
@Zhrskr9920 May 2026به جای خیلیها صدای مردم را شنیدی. رفتارهایت نشان میداد که روزی بناست شهید شوی، ما چشمهایمان را بسته بودیم و باور نمیکردیم. نبودنت نامأنوس است، با نبودن شما غریبهایم انگار. جوری بودی که سالها هم بگذرد با چشم به اشک حلقه بسته و حیرت زده باورمان نمیشود که شهید شدهای...حاج آقای شهید رئیسی!
@Zhrskr9911 May 2026امشب به بالشی که میتوانست سر او را در خستگیهایش به دامن گیرد و قربان صورت آرام و چشمهای بستهاش برود، حسادت میکرد.حتی حسادت میکرد، به بوسهای که به دست باد سپرده بود تا گونهی سفید او را به بوسهای گرم جوانه زند. همه این آسمان و ریسمانها را میبافت مگر غم دلتنگیاش برود.