❤️❤️سفر عشق❤️❤️در اتوبوس نشسته بودم و بهسمت پایانهٔ مرزی مهران میرفتم به رادیو گوش میدادم که ناگهان اخبار اعلام کرد مرز بسته شده است ته دلم خالی شد و با خودم گفتم نکند امام حسین مرا نطلبیده باشد و مجبور شوم برگردم چشمانم اشکآلود شدناگهان مسافرِ صندلیِ جلویی، از توی ساکش چفیهای عراقی درآورد
که بوی بسیار خوشی میداد چفیه را از او گرفتم و با بو کردنش آرام شدم به او گفتم این چفیه چه بوی خوبی میدهد گفت برای این است که هر بار میروم نجف، آن را به ضریح امام علی میمالمبا خودم گفتم حتماً که مرا طلبیده استاگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
23:21 - 17 June 2026