بابا داشتن نصبیات ریز خونه جدیده رو انجام میدادن...!منم مثل فرفره زیر دستشون بودم...😌ابزارمیدادم دستشون و باهم از هر دری حرف میزدیم!💙یهو وایساد و غمگین گفت...کاش زورم به قسمت و سرنوشت میرسید تا آخر عمر دختر خودم نگهت میداشتم!🫠برگشتم خونه م...بغض امون نمیده نفس بکشم💔