« نـان، علـم، ایـمان »روایتی داستانی ادبی به مناسبت#روز_معلمهمانان که می‌دانند، علم زمین و عشق، آسمان است؛و پیوند این دو، زندگی رقم می‌زند.⬇️
485 KB
معلم، گاه در سیمایِ مادری مهربان تجلّی می‌کند و گاه در هیبَتِ پدری مقتدر تَجَسُّد می‌یابد؛ گاه رفیقی امن است و گاه راهنمایی مَحـرَم،او نردبانی‌ست برای صعودِ آبیِ رویاهایمان و در تَفتِ بی‌امانِ روزگار، سایه‌بانی خُنک برای جان‌های خسته‌مان،هموست که مهر می‌نَهَـدوُ لبخند می‌خَـرَد. در بَدوِ ورود، بغض‌هایش را پشتِ آستانهٔ کلاس می‌تکاند و تبسّمی نجیب را بر لب می‌کارد؛ با پای راست وارد می‌شود، اگرچه فشارِ ایام، اندکی قامتِ سَروآسایش را خمیده... این روزها یأس هم در جانِ او ریشه دوانده، اما هنوز با وقاری خاموش و با همان دستانِ گرم و خسته، بذرِ امیـد بر دل‌هایمان می‌پاشد؛ او به ما آموخت که: می‌توان مظلوم بود وُ ظالم نه؛ محبـوب بودوُ مشهـور نه؛بی‌هیچ چشم‌داشتی عاشق بود و بی‌دریغ عشق بخشید.به یاد دارم آن روز را که ساندویچِ نان و پنیرش را بر سفرهٔ میز گُستراند و بی‌هیچ تکلفی گفت:«بیایید...همه بچشید» و ما آن روزِ غریب نفهمیدیم که او تنها نان و پنیرش را قسمت نمی‌کرد؛ او داشت با همان اندکِ ساده‌ای که داشت، آیینِ«سخاوت» را به ما می‌چشاند!و آن پاییزِ تلخِ سال نود90شهرمان علی آباد! آن یلدایِ طولانی‌تر از همیشه...که صفحهٔ تلفنِ صامتش روشن شد و رشتهٔ درس، لحظه‌ای از دستانش گُسیخت!پیشانی‌اش نمناک شد که کنجکاویِ کودکانه‌ام گُل کرد. چشم دوختم و خواندم:«آقای اصغری _ صاحب‌خانه»سومین تماس بود.معلم با لبخندی کم‌رنگ و شرمی نَهان در ژرفنایِ چشمانش، پاسخ داد... و اما بعد... آه، چه بگویم که کلام در گلو می‌شکند! با پیشانی‌ای خیس‌تر از پیش، آرام پنجره را گشود و آهش را، که نمی‌خواست گوشِ فلک بشنود، به دستِ بادهای مسافر سپرد. سپس سری تکان داد و نگاهش بر تابلوی کلاس مات ماند؛ تابلویی
که با خطِ خوشِ نستعلیق، فلسفهٔ وجودی‌اش را فریاد می‌زد:« علـم بهتر است از ثروت »لحظه‌ای انگار غبارِ شک قصدِ نفوذ به ایمانش را داشت، اما نفسی عمیق کشید...دَم _بـاااازدَم...و با ذکرِ «لا‌اله‌الا‌اللّهی» که زیر لب زمزمه کرد، تردید را از خود راند! و باز هم با همان نگاهِ عمیق و تبسمِ دردمندش، دوباره مادر شد...دوباره پدر...دوباره امید شد دوباره شوق...و ما هنوز نمی‌دانستیم پشت آن نگاهِ خَندآلود، آن قامتِ خمیده... و آن آهِ غریبی که از پنجره گریخت؛ جهانی از رنجِ پنهان و مرواریدی از عشقی بی‌کران نهفته است.‎@Rahbar_enghelab_ir‎@President‎@Ghalibaf‎@Ejeii‎@parvareshiran
*محصولی حاصلِ تخیلِ نویسندهنام شهر، فصل_تاریخ، نام خانوادگی،غیر واقعی و صرفاً نَمادین است!و شاید ساعت انتشار هم...*(ابتدایی را دریابید که دانشگاه دیر‌ است)امام خمینی "#افزایش_حقوق_معلمین#آموزش‌وپروش#نثریات...#ck...
21:00 - 2 May 2026



2 Replies

Profile picture of ‌زهرا عزیزی‌
@ZAHRA102 May 2026
Replying to
چقدر زیبا بود و دلنشین🌹

Profile picture of ‌𝓓𝓪𝓻𝓲𝓾𝓼𝓱‌
@cafe_kavir2 May 2026
و روزت مبارکــ‌ بهتـرین معلمِ دنیـا 🌹زیبایِ بی چـون و چـرا ...