هر وقت میرفتم خونهشون، ی لبخند بزرگ میزد و به مادربزرگم میگفت: دیدی، احسان اومد، بهت گفتم امروز میاد ...ولی یک ماهی بود، که هربار به جای خونه، میرفتم بیمارستان، همین جمعه هفته پیش هم، روی تخت بیمارستان ی لبخند بزرگ برام زد، ولی افسوس که نمیتونست صحبت کنه ...