کربلا تا کربلا طاقت دوری اش نبوداین دلِ آشفته ام سر صبوری اش نبودمَحرم رازِ دلم فقط خدای تشنه هاستهر مُحرّم این دلم خونین شده با دِشنه هاستسر به سر پُر شده پیمانه ی آب تشنگیِ نینوامَشک عباس ولی سوراخ شد ، زخمی شد ، ام ابیها
از خجالت تشنگی سیراب شد ،دریا بِشُد آن صحرا که عطش طعنه زدی بر لب خشکیده ی اِبنُ الزهراحمله شد ، سیلی از دشمن کفّارِ پیشانی به مُهر هلهله زد ، زینب شده تنها هیهات هیهات سر ظهر خیمه ها آتش گرفت، دردها خون به جگر شد ولی از سر نیفتاد چادر زینب ما ، بند کمر شد
خارها سر به زیر ، صحرا بگشته غرق تیر تیرها حیران شدند ، اما دگر زینب اسیر وای بر من، سر روی نیزه ها چشم به لب های اسیر وای بر من، که شده آب بنوشد رقیه دل سیرتشت خون آواره شد، چشم سه ساله فریاد زددخترک باور نکرد، سیلی اش یک دشمن جلاد زد
واحسینا واحسینا شعر من ازبردن نامش خجالت میکشد از مُحرم تا مُحرم انتظار موعدِ اشک و رذالت میکشد#الهه 17:55 - 30 July 2026