بارون تازه بند اومده بود و شیشههای تاکسی از بخار نفسها حسابی گرفته بود. روی صندلی عقب نشسته بودم و نور چراغ قرمز روی خیابون خیس کش میاومد. راننده بیحرف رانندگی میکرد و از ضبط، صدای «سلطان قلبها»ی عارف آروم توی ماشین میپیچید.پشت چراغ قرمز طولانیِ میدون، انگار کل شهر برای چند دقیقه وایستاده بود. مثل همیشه از پنجره به ریزهکاریهای زندگی آدما نگاه میکردم؛ پسری که با لباس پیک موتوری از خستگی روی فرمون موتور خم شده بود، زن گلفروشی که آروم دستهگلهای پلاسیدهش رو مرتب میکرد تا بتونه بفروشه، پیرمردی که کیسه خرید کوچیکش رو با حسی که مشخص بود شرم از خانوادهاس دستش گرفته بود و دوتا جوون که بیخیال دنیا توی ماشین کناری بلندبلند میخندیدن.نمیدونستم زندگی هرکدومشون چجوری گذشته، ولی عجیب این بود که نسبت به هیچکدوم حس غریبی نداشتم. انگار یه تیکه از زندگی خودم رو توی صورت همهشون میدیدم؛ یه مهربونی کوتاه از یه غریبه، یه حرف امیدوارکننده از یه معلم، دستی که یه جا نذاشته بود زمین بخورم، یا حتی یه لبخند ساده وسط یه روز سخت.برای چند لحظه حس کردم این شهر، با همه آدمهای خسته و غمهای مختلفش، یه قلب مشترک داره؛ قلبی که زیر این همه دود و گرونی و شلوغی هنوزم میتپه.انگار ایران، با همه غم و اندوهش، هنوز هم چیزی برای دوست داشتن داره.چراغ سبز شد. تاکسی آروم راه افتاد و آهنگ رسیده بود به آخرش و راننده هم آروم باهاش زمزمه میکرد...«اکنون اگر از تو دورم به هر جابر یار دیگر نبندم دلم راسرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا»#امروز