آید به سویم مطربا آن حور رقصندهخواهم روم سویش ببوسم لعل تابندهلیکنبه حکم دین خود حرمت بجای آرم عقلم به حکم خویش گوید اوست درندهاما به شک افتاده ام این عقل یا عشق استچون عشق گوید اوست آن ماه درخشندهدر دست تو بوده دلی همواره خونین رنگ…Show more
خود و زره.شمشیر جنگی در کفش اماترسی که نه.دلبند یک دلدار درندهما عاشقان از اولش بازنده جنگیممارا رها کن از کفت ای عشق ارزندهخون جگر خوردم همه عمرم بدین سان تابینم که واکردی حجابت روی این بنده|فلآنی|…Show more