کتاب را به پایان رساندم. حسی که دارم توصیف نشدنیست. "نباید میخواندم"نباید میخواندم. ذهنم همچنان این را مرور میکند. صورتم خیسِ خیس است اما هنوز هم بغض فروخورده ای به جسم و جانم چنگ میزند. میدانستم قرار است با پایان این کتاب گریه کنم، اما نمیدانستم آنقدر.
وقتی شروعش کردم، قرار نبود انقدر بلرزم و گریه کنم. اوایل کتاب، آه کشیدم و حسرت خوردم. -ای کاش میشناختمش، ای کاش کمی میگفت که چه کسی بود، ای کاش آنقدر بیانصاف نبودیم. اما هرچه به روایت روز ۳٠ اردیبهشت و آن شب نزدیک تر میشدیم، لرزش بدنم بیشتر میشد. راستی، میدانستید حاج آقا سرمایی بوده؟
تمامش کردم، یک حسرت و غمی که خاموش نمیشود. او آرام شد، بدنش درد میکرد، بعد از آن روز دیگر دردی را احساس نمیکرد. قلبش درد میکرد و غمگین بود، بعد از آن روز دیگر قضاوت ناعادلانه ای نشنید. فقط ما آتش گرفتیم، هنوز هم حسرت نبودنش را میخوریم. با اینکه یک سال گذشته.
و گریه میکنم. از جنس گریه های آن شب طولانی، که به روزهای طولانی تری ختم شد. ساعت ۲:۵۳ سحر" راز پرواز
03:15 - 11 May 2025