یک شب رفتم حرم خسته بودم می خواستم بخوابم هیچ جا نمی شد خوابید یهو دیدم کنار پنجره فولاد کلی آدم خوابیدن منم رفتم یک گوشه بخوابم دیدم بهشون طناب وصله تا خود پنجره دیگه طناب نداشتم که منم خودمو ببندم بخوابم یک کنج پیدا کردم خوابیدم صبح خادم بسته تبرکی داد به ما چندتا که تو اون کنج بودیم 🤩
15:36 - 28 April 2026