تصور کن نویسنده داستانی هستی که نقش اول سالها دنبال قاتل عشقش میگرده..و در آخر میفهمه قاتل خودش بوده و اختلال شخصیت داره!کتاب رو با چه جمله ای تموم میکردی...؟!
انسانها آفريده شده اندكه دوست داشته شوند؛وسايل و اشيا ساخته شدندكه استفاده شوند...دليل اينهمه آشفتگی در دنيا اين است كه وسايل دوست داشته ميشوند واز انسانها استفاده ميشود..!:)
بچه که بودم فکر میکردم پدر و مادر ها مثل ساعت شنی هستند؛تمام که بشوند برشان میگردانی جلو،از نو شروع میشوندبعد ها فهمیدم پدر و مادر ها مثل مداد رنگی هستند.دنیایت را رنگ میکنند؛خودشان ولی آب میروند…نقاشی هایت را که کشیدی،یک روز تمام میشوند:)