به عنوان کسی که فکر نمیکردم برام راحت باشه و خیال میکردم تا آخرین لحظهی عمرم قراره عذاب بکشم و گریه کنم، یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم دیگه هیچ حسی نسبت به اون خاطرات و لحظاتی که باهاش گذروندم ندارم. همهچیز برام تاره، باید خیلی بهش فکر کنم تا یادم بیاد. هنوز نفهمیدم چیشد که اینجوری شدم اما راضیام. حداقل دیگه اشك نمیریزم.