چشمانم سنگین میشود و قصد خواب میکنم، به رسم عادت انگشتانم روی صفحه گوشی میچرخد تا برای آخر شب گوشی را چک کنم و بخوابم، ناگهان پیامی کوتاه و مبهم برایم آمد "سلام حسن رسولی هم رفت" ناگهان طاق آسمان به سقف اتاقم میچسبد، دنیایی به وسعت آفرینش برایم کوچک تر از قوطی کبریت میشود، جهان دور سرم میچرخد،