گرمای هوا بیداد می کرد و پارچهی سیاه لباس ها و چادر ها نیز این گرما را با دست و دلبازی پذیرا بودند .خیابان مملو از جمعیت برای تشییع سیزده مدافع مخلص بوددر آشفته بازار ذهنم به دنبال سوالی بودمذهنم زانو زده بود و با عجز می نالید که پاسخ این سوال فقط در دستان خودشان است ...
به راستی چه گفته بودند؟ نجوای زیرلبشان چه بود که این گونه زیبا و عزیز به سوی معبود خود پر زدند؟!قلبم انگار در قفسی تنگ ، زنگ زده و تاریک گرفتار شده بودنمیدانم بهانهاش از برای چه بود . برای غم جانگداز جوانان شهرم یا آرزویی که قوارهاش به تن پر از سیاه و گناهم نمی خورد ....
به حال قبل از شهادتشان فکر می کنم روضهی پهلوی شکسته شنیده بودند یا گلوی بریده ، راز علقمه یا زبان حال بانویی در خرابه های شام!جوانان و جان بر کفان شهرم بار دیگر با بزل خون خود ریشه تنومند این انقلاب را آبیاری کردند رفتند اما رسم ماندن را به تصویر کشیدند.ماندن پای حق ، عشق ، وطن وطن وطن ...
01:45 - 14 اردیبهشت 1405