#شعر #عرفانی#حماسیای شعلهٔ افتاده به دامانِ #سحر ای خنده‌ی #خون، جاری از آیینه‌ی سر ای دستِ تو از #خاک جدا شد، اما #پرواز تو بیدارترین معنیِ پردر #باغِ #خدا، #لاله‌ی خاموش شدی با خون خودت، آینه را نوش شدی رفتی که بمانی به دلِ زخم‌زده‌ام ای روحِ رها، باز به آغوش شدی#رهبر_شهید
هرقطرهٔ خونت،نفسِ آفتاب هرزخمِ تنت،راهِ رسیدن به باب بردوشِ زمین،نام توسنگین‌تر از تقدیرِسپاهی است که افتاده به خوابای شهید! رفتی وجهان ازنفست روشن ماند درسینه‌ی ما،شوقِ رسیدن تکاند وقتی که خدا دست تو رابوسه زد فهمید دل ماکه چراعشق نماند#مهندس_محسن_بازرگان#ایران_امام_رضا #ولی_فقیه
15:42 - 27 April 2026