علامه امینی روزی سیبی را که از باغی در جوی آب افتاده بود، خورد. بعد به یادش آمد که بدون اجازه صاحبش این کار را کرده است. برای حلالیت گرفتن، صاحب باغ را پیدا کرد. صاحب باغ گفت فقط به شرطی حلالت میکنم که با دخترم ازدواج کنی. سپس گفت دخترم نابینا، ناشنوا، لال و زمینگیر است. علامه برای رهایی از حقالن…Show more

