در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای .سوختم زین اشنایان ای خوشا بیگانه ای .بلبل از شوق گل پروانه از دیدار شمع.هر یکی سوزنند به نوعی در غم جا نانه ای..گر اسیر خط خالی شد دلم عیبش مکن .مرغ جایی می رود که انجاست اب دانه ایست .عاقلانش باز زنجیر دیگر بر پا نهند ....