دور شدم از این و آن، با خودم آشنا شدمآینه در حجاز بود، عاشق مصطفی شدمسرمه نمی برم به چین، قند و شکر نمیخرمنقره و زر نخواستم، صاحب کیمیا شدمبار شتر گذاشتم، وقف تو هرچه داشتمدانهء عشق کاشتم، در قفست رها شدمبا تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانهای ستبا تو پر از قصیدهام، با تو غزلسرا شدم"
ای که ملول میشوی از نفس فرشتهها"باور من نمیشود، همنفس خدا شدمسفرهء دل برای من باز کن آیهای بخوانحرف بزن که مَحرمِ زمزمهء حرا شدمقطرهء من فرات شد، ذرّهام آفتاب شدپیش تو سیّدالبشر، سیّدةالنّسا شدمپشت سرت من و علی، قامت عشق بستهایمتو همه مقتدا شدی، من همه اقتدا شدم
من به تو دست یاعلی دادهام از صمیم دلمرگ جدام کرده است از تو اگر جدا شدملحظه آخرین غزل، ترس ندارم از اجلپیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدمحمیدرضا برقعی#حضرت_خدیجه 05:44 - 11 March 2025