دیشب می‌خواستم برای شب‌زیارتی‌ات یک چیزی بنویسم که مثلاً من خیلی دلتنگ هستم و بیادت! امّا خستگی قلمِ دستم را خواباند! دیشب می‌خواستم چراغ بالکن را روشن کنم که مثلاً به پسرت بگویم خیلی منتظر و چشم به راهش هستم! امّا خستگی رمق پاهایم را کشید! دیشب می‌خواستم بالای بلندی پشت‌بام بروم تا از دور سه سلام
روانه‌ی حرم‌ات کنم که شاید من هم زائرت محسوب شوم! امّا پلّه‌ها اراده‌ام را قفل زد! دیشب می‌خواستم...خواستن من را رها کن... هیچ‌کدامش نشد! فقط موقع شنیدن مدّاحی «مگه من غیر تو کیو دارم!؟» بغضم شکست؛ همین.❤️‍🩹
12:34 - 27 April 2026

4 Reactions
157 Views