اقبالقلندران که به تسخیر آب و گل کوشندز شاه باج ستانند و خرقه می پوشندبه جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچندبه خلوت اند و زمان و مکان در آغوشندبروز بزم سراپا چو پرنیان و حریربروز رزم خود آگاه و تن فراموشندنظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشندستاره های کهن را جنازه بر دوشند...