داستان واقعی! اواخر فروردین ٨۴ بود و یکماهی میشد که پدر و مادرم از دنیا رفته بودند، مجبور بودم شبها روی صندلیهای سبزهمیدان قزوین بخوابم و معمولا با شکم گرسنه تا صبح را میگذراندم.به هوای سرد و تنهایی و بیپولی عادت کرده بودم و یاد گرفتم از شرایط سخت برای رشد، استفاده کنم. ولی همچنان محبت آن خان…Show more

