در من ، عشق و نفرت به شغلم در تضاد است ، صبح با عشق به بیمارستان میروم، عاشقِ لبخند زدن و هدیه دادن آرامش روحی به بیمارانم هستم اما از خستگیِ مفرط ، دیدنِ رنجِ مداوم ، مرگِ عزیزان و اشکِ همراهان که تا خوابم را هم میآزارد ، بیزارم... این تضادِ درونی ، عذابم میدهد

