روزهای بیکاری گاهی عجیبترین تصمیمها را در ذهن مینشانند...آن روز، وقتی بیحوصلگی به جانم افتاده بود، به خودم گفتم: چرا نه؟! ماشین را برداشتم و به دنیای اسنپ زدم تامگر درآمدزایی کنم..اولین مسافرانم چهرههای گوناگونی داشتند؛ از خستههای روزگار تا سرخوشهای لحظهها. در این میان، زنی چادری سوار شد..
