لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استوز پی دیدن او دادن جان کار من استشرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار من استساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوشاهراهیست که منزلگه دلدار من استبنده طالع خویشم که در این قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار من است
17:37 - 9 June 2025