«در سوگِ بی‌نشانی»«ایران‌بانو! ای خورشیدِ خاموش‌گشته در سپهرِ تیره!در این «چنبره‌یِ» بی‌کرانه‌یِ «گاه‌شمار»، آنگاه که «مِه» بر سرِ «کوهسارانِ» میهن می‌نشیند و «آفتاب»، پنهان در پسِ دیواره‌هایِ «دودآلودِ» «دوری»، تابشِ خویش را از ما دریغ می‌دارد، «جان» و «روانم» گدازه‌ای است از «اندوهِ» بی‌کران.
من، در این «شبستانِ» سرد و «ستوه»، چشم‌به‌راهِ «دمیدنِ» «سپیده‌دمِ» «داد» هستم؛ سپیده‌دمی که در آن، «شکوهِ» «باستانیِ» تو، چونان «آذرخشی» در «پهنه‌یِ» آسمانِ تیره بجهد و غبارِ «فراموشی» از چهره‌یِ «گیتی» بسترد.
دریغا! که «دستِ» «چرخِ» «ستیزه‌گر»، میانِ ما و تو، «سدّی» از «خارا» کشیده است. ما در این «تیره‌روزگار»، چونان «برگ‌هایِ» «خشکیده» در «پاییزِ» «تندباد»، در «تکاپویِ» «یافتنِ» «بویِ خوشِ» تو، «سرگردانیم».آیا نباید «اندوهِ» ما را که چونان «رودی» «خروشان» در «سینه‌هایمان» می‌غُرد، «پاسخی» باشد؟
ایران‌بانو! تو «تبارِ» «نور» و «نژاده‌یِ» «روشنایی» هستی؛ چگونه است که این‌چنین در بندِ «دوری» و «خاموشی» گرفتار آمده‌ای؟ ما که در این «خاکِ» «پاک»، «تخمِ» «مهرِ» تو را در «جان» پرورده‌ایم، امروز جز «حسرت» و «دریغ»، «میوه‌ای» نمی‌چینیم.
ایران‌بانو! بیا که این «زمین»، بی‌تو، چون «کالبدی» است «بی‌جان» که در پیِ «دمِ» «مسیحاییِ» تو، «چشم» به «راهِ» «فردا» دوخته است. «یادِ» تو، «آتشِ» «جاویدانِ» «آذرگشسب» است در «نهادِ» ما؛ مباد که این «آتش» به «سردی» گراید! که اگر چنین شود، «جهان»، سراسر «تاریکی» و «تباهی» خواهد بود و بس.»
21:09 - 21 فروردین 1405

178 Views