بود شیخی خرقه پوش و نامداربرد از وی دختر سگبان قرارشد چنان در عشق آن دلبر زبونکز دلش میزد چو دریا موج خونبر امید آنک بیند روی اوشب بخفتی با سگان در کوی اومادر دختر از آن آگاه شدگفت شیخا چون دلت گمراه شدپیر اگر بر دست دارد این هوسپیشهٔ ما هست سگبانی و بسرنگ ماگیری و سگبانی کنی
بعد سالی عقد و مهمانی کنیچون نبود آن شیخ اندر عشق سستخرقه را بفکند و شد در کار چستبا سگی در دست در بازار شدقرب سالی از پی این کار شدصوفی دیگر که بودش هم نفسچون چنانش دید گفت ای هیچ کسمدت سی سال بودی مرد مرداین چرا کردی و هرگز این که کردگفت ای غافل مکن قصه دراززانک اگر پرده کنی زین قصه باز
17:46 - 22 خرداد 1405