بخدا این مردخون گریه میکردهرروز کارش با زنش شده بودجنگ و دعوا که حجابت رعایت کن ولی زن همچنان اسرارداشت روشنفکرانه برهنه در خیابان قدم بزندمیگفت حتی بیرون میریمکالسکه بچه و پسرکوچکم با زنم جدا راه میرفتیم زنم با من و بچم راه میرفت احساس شرم میکرد میگفت من با کلاسم توعقب ماندهای