بویی میآید. بوی عطری ملیح و ساده اما پر از آرامش. بینی تعجب میکند؛ مگر چنین بویی هم وجود دارد اصلا؟! حال بینی ام مثل کارآگاه شرلوک دست به کار میشود و قرائن و شواهد را کنار هم میگذارد تا بفهمد این چه بویی ست که او را اینقدر سراسیمه کرده.
بینی که عمری ست بو های مختلف را به مشام کشیده، باور نمیکند چنین رائحه ای هم در این جهان باشد. دوباره بو میکشد اما این دفعه با دقت و ظرافت.لبخندی محو میزند. با اطمینان سری به نشانه تأیید تکان میدهد.
او عطر های مختلفی از برند های مختلف تا به حال بو کرده اما هیچکدام، آن چیزی نبودن که او دنبالش بوده. در این دنیای پر از عطر و ادکلن، این یکی با بقیه فرق میکند. چراکه بر خلاف ادکلن های برند و مطرح در سطح جهان، این عطر هیچ اسانسی ندارد؛ نه ردی از خودنمایی و فخر فروشی و نه کبر و غرور. خالصِ خالص است.
تنها وصفی که از این عطر میتوانم توصیف کنم، «آرامشزایی» است. این کلمه قاصر، در دلش هزاران توضیح و تفسیر خوابیده که بیانش پروژه ای بزرگ است و نیاز به زبانی کارکشته و ماهر دارد؛ نه این زبان تازه کار من که در ساده ترین گفته های خودش مانده.
فقط این شرح را میتواند بگوید: که این عطر نشان از جریان زندگی دارد. رنگ مهمان نوازی و از خود گذشتگی دارد. این عطر، عطر کنار ضریح شاهدخت قم است. کسی که عطر محبتش همه قمی ها را مجذوب خود کرده و ما را عادت داده به اینکه هر از چند گاهی به اینجا بیاییم و از این عطر بندگی و فداکاری بهره ای ببریم.