از لحظهی وداع بگو…همانجا که زمان در گلویم گیر کرد و واژهها پیشِ قدمهای رفتنت بیصدا شکستند؛جایی که نگاهت آخرین روشنایی بود و سکوت، سنگینتر از تمام دلتنگیهای پس از تو.تو میرفتی و من میدانستم که دیگری بازنمیگردد؛اما نامت، مثل پرچمی از نور، در دل من جاودانه ماند.