امّا خب اگه میگی اینجوریه ، بگو پس چجوری روح من کنارت آرومترین بود ، روح من کنار تو بِکر بود ،یه منظره تماشایی دست نخورده مثل برف اوّل صبح که باعث میشد هر روز و هر روز خوشحال بشم از شنیدن خبر تعطیلی مدرسه ، میدونی از وقتی از پیشت رفتم ، دارم اینا رو بیشتر از قبل حس میکنم ، تازه داره کامل یادم میاد زندگی بدون تو و قبل تو چه شکلی بود ، چقدر سیاه و چرک بودن اون منظرهها .نشه سکوت بگیره خونه روتو که میدونی چقدر از سکوت بدم میومد چقدر از تاریکی دلم میگرفت ، اینجا که ته هر چی تاریکیه ، امّا تو اونجا بازم پردهها رو کنار بکش ، همون حریر سفیدا که دوسشون نداشتی ، همونا که انقدر نازک بودن که صبح ب صبح رد خورشید رو صورتت بوسه میزد ، بزار نور بیاد تو خونه ، بزار نور خونهات تنها نوز زندگیم بشه ، همون جوری که خودت نور چشمام بودی که هنوزم هستی با اینکه چشام بستس با اینکه حالا دنیام خاموشه .ببخشید رفیق نیمه راه شدم تقصیر خودم نبود.اصن من تازه داشت خوشم میومد، تازه زندگیم با چاشنی حضورت طعم گرفته بود ولی خب باید میرفتم ، باید میرفتم و اون همه زیبایی رو توی دنیای تو جا میزاشتم چون اونا به دنیای تو تعلق داشتن همون جوری که من ، به این تاریکی تعلق دارم چون راه دیگهای نداشتم ، من باید میرفتم ، شاید ، شاید اونجا بدون من جای بهتری باشه.
10:42 - 21 May 2026