آفتاب زده بود... خُدامی که بیشترِ بامداد را با مه‌پاش روی بام ایستاده بودند، رفته بودند...مغزم خالی بود و پاهایم خسته...فقط می‌دانستم از دیشب رسیده بودیم قم و بعد، از میان هجوم جمعیت خودمان را کشانده بودیم به صحن بزرگی که میگفتنش جمکران...ساعت از دستم در رفته بود...
حتی نمیدانستم در صفِ چندم ایستاده بودم...حتی نمیدانم چشم‌هایم خیس بود یا نه...انگار که توی حال خودم نباشم و فقط صدای نفس‌های خودم را بشنوم...وقتی رسید به " اللهم، اللهم، اللهم " روی قلبم سنگین شد...نمی‌دانستم توی نماز میت چه میخوانند... تا حالا پیش نیامده بود بخواهم برای کسی بخوانم...
نمیفهمیدم معنی این آیات که میخواند چیست...ولی وقتی رسید به "عندک شهیداً" زانویم لرزید...ته گلویم سوخت، دستم آمد تا بالا و چفیه را کشید توی صورتم...|آوانا|
18:21 - 15 July 2026



1 Reply

Profile picture of ‌𝑴𝒐𝒉𝒂𝒎𝒎𝒂𝒅 𝑯𝒐𝒔𝒔𝒆𝒊𝒏‌
@Khadam31515 July 2026
Replying to
بازگشت شکوه مندانه شمارا به ویراستی تبریک پتهنست عرض میکنم😅