آفتاب زده بود... خُدامی که بیشترِ بامداد را با مهپاش روی بام ایستاده بودند، رفته بودند...مغزم خالی بود و پاهایم خسته...فقط میدانستم از دیشب رسیده بودیم قم و بعد، از میان هجوم جمعیت خودمان را کشانده بودیم به صحن بزرگی که میگفتنش جمکران...ساعت از دستم در رفته بود...