به دنیا آمدی تا عشق با من همنشین باشدنشستی روبرویم تا زمین عرش برین باشدبرایت تاج و تختی از گل و لبخند آوردمشدی فرمانروا تا سرزمینم سرزمین باشدچه شبهایی که با چشم سخنگویت برای منغزل خواندی و گفتم زندگی شاید همین باشدهمین با هم نشستنها، همین از عشق گفتنهاهمین دنیای کوچک میتواند بهترین باشداز این دوری نمیترسم که میدانم دل عاشقبه گمراهی نمیافتد اگر اهل یقین باشدیقین دارم که روزی روزگار وصل میآیداگر حتی فراق بین ما دیوار چین باشد#نمیدونم